تبليغاتX
مرد یخی
زمان به سرعت می گزرد

  وای امان از دست این ساعت خسته کنندست

من مادرم را از چه کسی سراغ بگیرم

به چه کسی بگویم که بودم که شدم تنها کسی را که برایم مثل یک کوه پشتم بود دیگر ندارم

روزی که مادرم مریض شد کمرم شکست حاضرم تمام عمرم را بدهم مادرم خوب شود تا همه آدمایی که الان دارن به من میخندند خنده هاشان بی جواب نماند اشتباه نکنید من بچه ننه نیستم فقط چشم باز کردم فهمیدم که هیچکس مرا نمی خواهد جز مادرم

خدایا التماست میکنم بعد از ۶ سال مادرم را شفا بده

+ نوشته شده توسط مهدی آسیابانپور در جمعه 16 آذر1386 و ساعت 1:27 |
سلام

نمی دونم از کجا شروع کنم

زمستان سال ۱۳۸۰ برف و سرما کولاک می کرد رسیدم خونه مادرم حیاط بود بعد چند دقیقه برمی گشت اتاق و بعد دوباره حیاط از خواهرم پرسیدم چی شده؟

گفت :هیچی چند روزه این طوری شده

آغاز زندگی بدون امید سرد و پر از اشکهای تنهاییم

مادرم الزایمر شدید گرفته بود

لعنت به من به زندگی آخه تازه من داشتم به یک مادر که تمام زندگیم بود و هست فکر میکردم

تمام شد مهدی دیگر از مادر فقط یک جسم داری همین و بس

هنوز بعد از سالها وقتی یاد روزهای خوب مادرم می افتم گریه می کنم

خیلی دوستت دارم مادر عزیزم

+ نوشته شده توسط مهدی آسیابانپور در سه شنبه 13 آذر1386 و ساعت 2:29 |
سلام به همه دوستان

راستش آدمی پر از لحظه های تنهاییست امیدوارم شما هم کمکم کنید و از اون لحظه هاتون برام بنویسین

+ نوشته شده توسط مهدی آسیابانپور در یکشنبه 11 آذر1386 و ساعت 1:39 |
زندگی من قصه مرد یخ فروشیست

که پرسیدند: فروختی؟

گفت :نخریدند اما تمام شد

+ نوشته شده توسط مهدی آسیابانپور در پنجشنبه 8 آذر1386 و ساعت 2:53 |